گرههایی که گرهگشای زندگیام شد
چند وقتی بود زیاد برام پیش میاومد که سادهترین چیزها از ذهنم برن. این که عینکم رو کجا گذاشتم، اسم فلانی چی بود، یا حتی دیشب شام چی خوردم!
به گزارش وبسایت 55آنلاین ، به نقل از یک مدرس آموزش بافت میکرومکرومه
اضطراب دخترم رو صدا کردم.
-مامان جان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اسم اون خانمی که صبح از مدرسهی داداشت زنگ زد چی بود. اسم سختی هم نداشت. تو یادت نمیاد چی بود؟
چند وقتی بود زیاد برام پیش میاومد که سادهترین چیزها از ذهنم برن. این که عینکم رو کجا گذاشتم، اسم فلانی چی بود، یا حتی دیشب شام چی خوردم!
سنی هم نداشتم. اواخر پنجمین دههی زندگیم رو پشت سر میگذاشتم. ولی زود تشکیل خانواده داده بودم و دو تا هم نوهی کوچولوی شیرینزبون داشتم. نباید میذاشتم توی این سن و سال، فراموشی به سراغم بیاد. نباید میذاشتم ادامه پیدا کنه. نباید تسلیمش میشدم.
دخترم بهترین سنگصبورم بود. به خاطر اختلاف سنی کمی که با هم داشتیم، مثل دو تا دوست بودیم. همهی حرفهای دلمون رو به هم میگفتیم و همدیگه رو راهنمایی میکردیم.
وقتی نشونههای اولیه به سراغم اومدن، دخترم رو صدا کردم و بهش گفتم که نگرانم.
-میخوام یه کار جدید شروع کنم. یه کاری که ذهنم رو به خودش درگیر کنه و نذاره این نشونهها پیشرفت کنن. نظرت چیه؟
-خیلی خوبه. آفرین. ولی چرا میخوای وارد یه حوزهی جدید بشی؟ چرا همون تخصص قدیمی خودت رو بهروز نمیکنی و ادامهش نمیدی؟ مطمئنم خیلی خوب از عهدهش برمیای.
منظورش از تخصص قدیمیم، هنری بود که 25 سال پیش یاد گرفته بودم. اون زمان دخترم خیلی کوچیک بود. حوصلهم توی خونه سر میرفت. آدم فعال و اجتماعی بودم. از این آدمهایی که یه جا بند نمیشن و نمیتونن بیکار بمونن. خواهرم هم مثل من یه دختر کوچولو داشت. اون موقع مکرومهبافی خیلی سروصدا کرده بود و به اصطلاح مد شده بود.

با خواهرم رفتیم کلاسش رو ثبتنام کردیم. دورهی فنی و حرفهای گذروندیم و مدرکش رو گرفتیم. بعد هم یه هنرکدهی کوچولو افتتاح کردیم و شروع کردیم به آموزش. خیلی زود کارمون گرفت و هنرجوهای زیادی بهمون مراجعه میکردن. خوب و با جزئیات و با عشق و علاقه آموزش میدادیم. برای همین خیلی زود سرمون حسابی شلوغ شد. بچههامون با هم بازی میکردن و ما کلاسهامون رو برگزار میکردیم.
چند سالی به همین روال گذشت. اون زمان بافتها اغلب روی فریم و توی ابعاد بزرگ بود. آویز، میز، دیوارکوب، گلدون، هر چیزی که فریمش تولید میشد میبافتیم. گره میزدیم و گره میزدیم و گره میزدیم و یه معجزه خلق میشد. بینظیر بود و لذت بخش.
تا این که کمکم تب این هنر بین مردم فروکش کرد. هنرهای جدیدتر اومد و جاش رو گرفت و کمکم دیگه کسی زیاد علاقهای به بافت یا آموزش نشون نمیداد.
از طرفی، چون اون موقع بیشتر نخهای مکرومهبافی توی رنگ سفید تولید میشد، چشمهامون خیلی اذیت شده بود. وسایل کار هم دیگه به مرور کمیاب و بعد نایاب شد. اینجوری شد که مکرومهبافی تبدیل شد به یکی از خاطرات قشنگ زندگیم، از روزهایی که سعی میکردم مادر فعال و شادی باشم و خودم رو تسلیم رخوت لحظهها و گرفتاریهای روزمره نکنم.

حالا همون دختر کوچولویی که شاهد تمام اون لحظهها بود و قدم به قدم اون روزها کنارم بود، داشت بهم پیشنهاد میداد که دوباره این کار رو از سر بگیرم.
-ببین مامان، من جدیداً خیلی توی اینستاگرام دیدم که دوباره مکرومهبافی مد شده. شکل کارها عوض شده. زیورآلات و دریمکچر و این چیزها میبافن. ولی خب گرهها همونه دیگه! مطمئنم از پسش برمیای!
دخترم این رو گفت و رفت. ولی طوفانی توی دل و ذهن من به پا شده بود. پر شده بودم از انگیزه و امید. قلبم پر از هیجان بود. مثل هیجان دیدن یه عشق قدیمی!
همون شب وقتی همه خوابیدن رفتم سراغ وسایل قدیمی توی کمد. هنوز یه مقدار از نخها رو نگه داشته بودم. رفتم توی اینستاگرام، یوتیوب، پینترست، گوگل... . سرچ کردم و سرچ کردم. هر چی بیشتر میگشتم هیجانم بیشتر میشد. چه دنیای جدید و متنوعی از این کار پیش چشمم قرار گرفته بود. یکی از کارها رو انتخاب کردم و شروع کردم به بافتن. یه لاکپشت سبز کوچولو. خیلی جالب بود. فقط با نگاه کردن به عکسش میتونستم تشخیص بدم کدوم گرهها رو باید استفاده کنم. به راحتی و در عرض نیمساعت، لاکپشت کوچولو حاضر و آماده زل زده بود بهم. توی دلم گفتم خوش اومدی کوچولو! مرسی که کمکم کردی یادم بیاد چه تواناییهایی داشتم.

فردای همون روز استارت کارم رو زدم. دیگه دستبردار نبودم. رفتم برای تهیهی نخ. باورم نمیشد اینقدر تنوع رنگ زیاد شده باشه. واقعاً چرا غافل بودم ازش؟
تمام روز تند و با انگیزه و انرژی همهی کارهام رو انجام میدادم تا وقتم خالی بشه و بتونم بشینم و ببافم. این گرهها، این گرههای جذاب و دوستداشتنی، حالا گرهگشای زندگیم شده بودن. حالم باهاشون خوب میشد. ذهنم رو به خودشون درگیر میکردن. هر بار که میخواستم یه کار جدید رو از روی عکسش ببافم، کلی فکر میکردم و وقت میگذاشتم که زیر و بم کار رو یادم بیاد. میبافتم و میشکافتم و وقتی به نتیجه میرسید، تمام وجودم پر میشد از عشق.

هر چی که میبافتم، هدیه میدادم. به هر کسی که خوشش میاومد از این کار. حجم استقبال و تشویق اطرافیان اونقدر زیاد و دلگرمکننده بود که باعث میشد بیشتر و بیشتر به فکر بافتن کارهای متنوع باشم.
کمکم چند نفر بهم سفارش بافت دادن. اوایل دست و دلم میلرزید که نکنه نتونم و شرمندهشون بشم. اما تونستم و مشتریهام بیشتر و بیشتر شدن. بچههام برام پیج اینستاگرام باز کردن. اوایل زیاد کسی نمیشناخت و سراغم نمیاومد. ولی من ناامید نمیشدم. سعی میکردم هر روز محتوای جذاب تولید کنم و دونهدونه مخاطب موردنظرم رو جذب کنم. کمکم دنبالکنندههام بیشتر شدن. توی پیج براشون فیلمهای کوتاه آموزشی رایگان میذاشتم. میبافتن و عکس کارهاشون رو برام میفرستادن. خیلی لذتبخش بود. به مرور چند نفر ازم درخواست فیلم آموزشی اختصاصی و طولانی کردن. واسهم عکس میفرستادن که میخواهیم این کار رو ببافیم، میتونی کمکمون کنی؟ به خاطر تجربهی قدیمیم توی آموزش، کار سختی برام نبود. شروع کردم به ساختن ویدئوهای آموزشی. همون شروعی شد برای این که دوباره توی راه آموزش قدم بگذارم. محتوای آموزشی تولید کردم، کلاسهای حضوری و کارگاه برگزار کردم. از طرف ارگانهای دانشگاهی پیشنهاد همکاری دریافت کردم. مدارک قدیمیم رو تکمیل کردم، آزمون دادم و شدم یکی از مدرسین رسمی این هنر. توی برنامههای تلویزیونی مختلف ازم دعوت کردن که هر کدوم از اینها کلی ماجرای جالب و شگفتانگیز به همراه داشت. توی این چند سال، از شاگرد 6 ساله تا 90 ساله رو آموزش دادم. افراد زیادی رو حمایت کردیم که کسبوکار خونگی خودشون رو شروع کنن. مشاغل زیادی از کنار این گرههای به ظاهر ساده ولی امیدبخش، پا گرفتن. به خودم اومدم و دیدم دیگه نشونههای فراموشی خیلی وقته سراغم نیومدن. این گرهها، گرههای ذهنم رو باز کردن و به زندگیم رنگ تازهای دادن.
این داستان رو برات تعریف کردم که بدونی همهی ما توی وجودمون یه استعدادی نهفتهست. اگه فکر میکنی راهی که دلت میخواد هنوز جلوی پات قرار نگرفته، شاید لازمه یهکم بیشتر توی وجودت، گذشتهت، و همهی تواناییهات جستجو کنی. گاهی یه تلنگر کوچیک، میتونه یه چراغ نیمسوز رو دوباره پرفروغتر از قبل توی زندگیت روشن کنه. خودت رو دستِکم نگیر و هیچوقت اجازه نده کسی بهت بگه نمیتونی! فقط همین.
راستی، به خاطر این که تا آخر این داستان همراهم بودی، یه فیلم آموزشی کوتاه هدیهی من به تو دوست عزیزم. وارد این لینک آموزش بافت میکرومکرومه بشو، فیلم رو دانلود کن، بباف و اگه دوست داشتی نتیجه رو واسهمون اینجا بفرست. قول میدم هم ایرادات کار رو بهت بگم، هم اگه خوب بافته باشی، باز هم ازمون هدیه دریافت کنی. توی وبسایت 55 آنلاین، باز هم فیلمهای آموزشی میذارم. دستبند، گردنبند، گوشواره، انگشتر، جاکلیدی، دریمکچر، دیوارکوب و خیلی چیزهای جذاب دیگه که محاله بتونی آموزش رایگانشون رو اون هم اینجور دقیق و باجزئیات جای دیگه پیدا کنی. اگه هم علاقهای به این هنر نداری ولی خاطرهای رو که تعریف کردم دوست داشتی، باز هم به آدرس وبسایت 55 آنلاین بهمون سر بزن. ماجراهای زیادی مونده که اونها رو هم تعریف میکنم برات. همراهمون باش، مطمئنم دوستهای خوبی میشیم.










